به وبلاگ "خطم خالی" ، عضو ثابت گروه وبلاگ نویسان خوانساری خوش آمدید

خطم خالی | مهر ۱۳۸۶

در گویش خوانساری یعنی رنگارنگ

 

۳-گردو فروشی: گردوهای چیده شده حالا دیگه آماده فروش بودند. در این ایام از سر تا ته خونسار همه مغازه ها گردو فروشی می شد. البته بورس اصلی گردو در بازارهای قدیمی خونساربود. یعنی بازار بالا و بازار دوراه. (در حال حاضر فقط بازار دوراه سرپاست و مغازه های خشکبار فروشی هنوز هم بصورت سنتی فعالند هستند.)

وقتی در این بازار قدم می زدیم تقریباً همه مشغول یک کار بودند. همه به سبک مخصوصی جلوی مغازه نشسته و در حال کوبیدن چکش بر سر گردو ها بودند. و همینطور که با گویش زیبای خونساری با هم صحبت می کردند ، تفتاله! هم می خوردند.( منظور همان برگه زردآلوست)

گردو ها معمولاً به دو دسته کاغذی و سوزنی تقسیم می شدند. گردوی کاغذی پوستی نازک داشت و مغز آن به راحتی جدا می شد. ولی امان از گردوی سوزنی که آدمو از خوردن پشیمون می کرد. باید تکه های مغز گردو رو به زور با سوزن از پوست جدا می کردیم.

                                    

به هر حال بعد از مغز کردن ، حالا نوبت مغزها بود که درجه بندی شوند. مغز سفید (درجه یک) و قهوه ای(درجه دو) و سیاه (درجه سه). قیمتها هم با توجه به درجه مشخص می شد. گردو فروشها از پوست خشک گردو هم نهایت استفاده رو می بردند. یعنی از اون به عنوان سوخت استفاده می کردند. چون معمولاً یه کرسی کوچیک هم در مغازه داشتند و زمستونا تا گردن زیر اون می خزیدند. طوریکه وقتی وارد مغازه می شدیم و سلام می کردیم ، متوجه جواب سلام می شدیم ولی باید در نور کم مغازه کلی جستجو میکردیم تا صاحب صدا رو ببینیم. ( سر آدمی رو می دیدیم که بدنش زیر کرسی بود!) بعد مقداری آجیل که شامل مغز گردو و کشمش و تفتاله و ... بود تعارف می کردند. و من که بعد از خوردن مغز گردوها زبانم زخم می شد ، تصمیم می گرفتم که دیگه گردوی خشک نخورم، و این تصمیم فقط تا وقتی بود که زبانم سوزش داشت.

مغازه دارها حالا دیگه باید زیر کرسی منتظر مشتری می نشستند و از گرمای پوست گردو لذت می بردند. این کار هر روز گردو فروشها بود تا سال آینده که دوباره فصل گردو از راه برسه. 

و این یعنی پایان ماجرای گردو.

البته حواشی فصل گردو بسیار طولانی تر از این حرفاست. و بنده سعی کردم اشاراتی کوتاه داشته باشم.

امیدوارم کم و کاستیها را ببخشید .  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر ۱۳۸۶ساعت 15:30  توسط سید شهرام دادگستر  | 

 

نکته مهم : در قسمت اول مطلب فصل گردو ، ماجرای گردو دزدی را از زبان خودم نوشته ام که این مسئله باعث شد عده ای از دوستان تصور کنند بنده واقعاً این کاره بوده ام! لازمه توضیح بدم مطالبی را که با عنوان فصل گردو تقدیم شما می کنم، اکثراً برگرفته از خاطرات دیگران است. فقط جهت حفظ آرایش کلام و نگارش ، این خاطرات را از زبان خودم نوشته ام . امیدوارم رفع سوء تفاهم شده باشد.

 

۲-گردو چینی : از اواخر شهریور چیدن رسمی گردوها شروع می شد. در این مرحله دیگه گردوها کاملاً رسیده اند. یعنی مغز گردو از اون حالت که شبیه...بود( به جای سه نقطه همون چیزی رو که فکر می کنید بذارید)، در اومده و کاملاً رسیده بود. پوست سبز گردو( همونی که دستامونو سیاه می کرد) هم به راحتی از پوسته اصلی جدا میشد. البته در مرحله گردو دزدی به رسیده یا نرسیده بودن گردو توجه نمیشد و هدف فقط دزدی بود و بس!

یادمه در هر محله گردو چینی فقط در انحصار چند نفر بود. از اونجائیکه درخت گردو خیلی بزرگ و تناوره بالا رفتن ازش کار هر کسی نبود. بنابراین برادران گردو چین حرفه ای هم در این ایام کارشون سکه بود. خلاصه محصول را می چیدند و گردو چینها هم اغلب بجای پول ، گردو می گرفتند. البته کار این بندگان خدا خالی از خطر هم نبود. بنده چند نفر را به یاد دارم که بر اثر سقوط از درخت گردو جان باختند. اما چندین ساله که گردو چینهای کرد در این فصل به خونسار هجوم میارند و دیگه جای کار برای بومیها نذاشته اند. این برادران با چوبهای بلند گردو تکانی و لباس محلی در شهر تردد می کنند و بخوبی میشه اونها رو تشخیص داد. ( بعد از این همه سال هنوز این سوال در ذهنمه که این چوبها رو از شهر خودشون میارند یا در خونسار تهیه می کنند؟!) خلاصه اینکه حضور این هموطنان هر ساله یه جورایی باعث آزرده شدن خاطر همشهریان هم میشه. ( خب حضور فصلی این همه غریبه در شهر مسلماً موجب مزاحمتهایی هم میشه دیگه.) بگذریم.

 

                                                                  

در زمان گردو چینی محله ها و باغها بوی خاصی بخود می گرفتند. بوی پوست گردوی تازه که زیر پا له می شد. این بوی خوش تا چندین روز در فضای محله به مشام می رسید. در محله سرچشمه که جوب زیاد بود ، معمولاً مانع تور مانندی در جوب قرار می داند که آب گردو ها رو نبره. یک نفر هم تند تند گردو ها رو از آب می گرفت. و اگه رهگذری هم از اونجا رد می شد٬ از گردوهای تعارفی بی نصیب نبود.

تا چند وقت بعد از چیدن گردوها هنوز هم شانس پیدا کردن گردو در زیر برگ خشک درختان بود. شاید اگه با دقت روی زمین نگاه می کردیم می تونستیم چند تا گردو پیدا کنیم. و چقدر ذوق می کردیم از این جستجو!

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر ۱۳۸۶ساعت 14:26  توسط سید شهرام دادگستر  | 

شهادت مولای متقیان٬حضرت علی (ع)

              برهمه شیعیان تسلیت باد.                      

                           

                             در شبهای پر برکت قدر ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر ۱۳۸۶ساعت 9:24  توسط سید شهرام دادگستر  | 

فصل تابستون هم تموم شد و پاییز از راه رسید.با اومدن پاییز هر کس به یاد چیزی میفته. مثلاْ: سرما ٬ باد و بارون ٬ ریزش برگ درختان ٬ بازگشایی مدارس٬ بوی مداد و تراش.... حتی عده ای عقیده دارند که پاییز فصل غم انگیزیه.از این حرفها که بگذریم ٬ پاییز خونسار شور و حال خاص خودشو داره. به عبارتی میشه گفت پاییز خونسار یه جورایی گردوییه! البته محصولات دیگه مثل آلو و ... هم هست ولی این بحث گردو یه چیز دیگه است.حالا خدمتتون عرض میکنم چرا .

۱-گردو دزدی:از وقتی خودمو شناختم ٬ دیدم خیلی قبلتر از اون گردو رو می شناختم. دوران کودکی رو در محله سرچشمه سپری کردم. یادمه تقریباْ کنار هر جوب( منظور همون جوی آبه) یه درخت گردو هم بود. روی هر درخت گردو هم چند تا بچه بود! این درختها در طول سال بی کس و کار بودند ولی در فصل گردو صد نفر مالک اون می شدند. حالا فکرشو بکنید اون بچه های بی نوا که بهر امیدی در طول سال به قد و بالای درخت نگاه کرده بودند٬ حالا مجبور بودند یواشکی گردو بچینند. با عجله و ترس گردو ها رو توی لباسها قایم می کردیم و تا سر و کله کسی از دور پیدا می شد همه شیرجه می رفتیم توی جوب. البته اغلب اوقات با سنگ به جون درختها می افتادیم و دیگه زحمت بالا رفتن به خودمون نمی دادیم. در همین مراسم سنگ پرانی بود که چندتا سر و دست هم می شکست. بگذریم . ما حصل دسترنج ( که حالا دیگه می شد به اون گفت گردوی دزدی!) را می بردیم یه جای دنج ( معمولاْ جایی غیر از محل دزدی) و مشغول تناول می شدیم. و چه قدر خوشمزه بود .

 کم کم آثار جرم پدیدار می شد. دستها سیاه می شد مثل ذغال و لبها قرمز و چرب می شد طوریکه انگار ... مالیده بودند.( نقطه چین را با سلیقه خود رنگ آمیزی کنید!)

                                img/daneshnameh_up/b/be/gerdoo.jpg

اون زمان بزرگترها برای جلوگیری از کار زشت و پست و کثیف و ... ! گردو دزدی به ما گفته بودند که از امسال آموزش و پرورش اعلام کرده هر کس دستش سیاه باشه به مدرسه راه نمی دند. اینجا بود که انواع راههای مبارزه با بد حجابی( نه ببخشید خط رو خط بود.منظور همون سیاهی دست بود )آزمایش می شد. یکی می گفت خاک آجر چاره درده . همه هجوم می بردیم به طرف آجرها. اونقدر آجر به دستمون میسابیدیم! که پوست دست از بیخ و بن کنده می شد ولی سفید نمی شد. بعضیا هنگام ارتکاب جرم کیسه نایلون دور دستشون می پیچیدند که سیاه نشه. راه خوبی بود ولی نایلون طاقت این کار رو نداشت و زود پاره می شد. راه بهتر این بود که پوست گردو رو زیر آب بکنیم. اینطوری جریان آب نمی گذاشت که رنگ گردو روی دست اثر کنه. بهرحال روز اول مهر با ترس و لرز می رفتیم مدرسه و تازه اونجا بود که می فهمیدیم آموزش و پرورش اونقدر خودش مشکل داره که گردو دزدی ما توش گمه. بعد هم با قدرت هرچه تمامتر به شغل شریفمان ادامه می دادیم!

ادامه دارد...                                           

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر ۱۳۸۶ساعت 16:10  توسط سید شهرام دادگستر  |