چند وقت پیش که هنوز این موج سرما وارد کشور نشده بود با اتوبوس از خوانسار عازم تهران شدم. طبق معمول کولر اتوبوس بی رمق بود و سر و صدای مسافران در آمده بود و از آب سرد و لیوان هم خبری نبود. راننده و شاگردش هم علاقه ای به پخش فیلم نداشتند تا بلکه کمی سرگرم شویم. راننده بین راه نگه داشت تا چند مسافر سوار کند. به محض باز شدن در صدای التماس های یک زن جوان همه مسافران را شوکه کرد. مردی قوی هیکل، با زور زن جوانی را سوار کرد و به دنبال آنها پیرزنی سوار شد. مرد کشان کشان و البته با خونسردی زن جوان را به سمت صندلی های آخر اتوبوس برد. زن یکسره و بی وقفه التماس می کرد و مسافران و راننده را قسم می داد که به او کمک کنند تا پیاده شود، و گاهی هم تقاضای آب می کرد. برای لحظاتی گرما و دیگر مشکلات اتوبوس فراموش شد و همه با دقت تمام به حرکات این زن و مرد چشم دوخته بودند.
کم کم واکنش های مسافران شروع شد. یکی به زن جوان آب رساند و دیگری برایش دلسوزی می کرد و به او قرص مسکن می داد. بعضی هم با بد خلقی خواستار پیاده شدن این سه مسافر شدند. زن جوان آرام و قرار نداشت و مرتباً جملات خودش را تکرار می کرد. بالاخره هم بین راه دو نفر از مسافران پیاده شده و خودشان را از این وضعیت اعصاب خرد کن نجات دادند.
اما در این میان یکی از مسافران ماجرا را پلیسی کرد. مبنی بر اینکه شاید این مرد خلافکار باشد و این زن را ربوده باشد. ولوله ای در اتوبوس به راه افتاد. بین مسافران دو دستگی فاحشی بوجود آمده بود. عده ای بنا به اظهارات مرد جوان می گفتند این زن بیمار روانی است و باید با آنها همکاری کنیم تا به تهران برسند. و عده ای سر سختانه خواستار پیاده شدن آنها بودند. راننده هم تحت فشار مسافران تصمیم گرفت تا در اولین پاسگاه پلیس قضیه را حل کند.
بالاخره پای پلیس به ماجرا باز شد. در اولین اقدام، از مرد جوان بازجویی و مشخص شد این روستایی شاگرد یک مغازه در تهران است و از خواهر بیمارش نیز نگهداری می کند. او خبردار می شود مادرش که ظاهراً آلزایمر دارد، در روستا تنها و بی سرپرست مانده. فوراً با خواهرش عازم روستا می شود ولی در این فاصله بیماری روانی خواهرش عود می کند. به ناچار تصمیم می گیرد که هر دوی آنها را با آن وضعیت به تهران منتقل کند. نکته قابل تامل و تاسف در این است که زن جوان مدرک لیسانس داشته و زمانی هم معلم بوده ولی حالا دچار بیماری شده.
پلیس از مسافران درخواست کرد که با این خانواده همکاری شود ولی آن عده که مخالف بودند اجازه ندادند. بالاخره اتوبوس راه افتاد و مرد روستایی با یک خواهر بیمار که آماده فرار به سمت روستا بود و مادر پیری که فکر می کرد به قم رسیده اند، در محوطه پاسگاه بین راه سرگردان ماند.
دقت کنیم، شاید این اتفاق و یا مشابه آن برای ما هم بیفتد.
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 13:49 توسط سید شهرام دادگستر
|