۵ دیماه ۱۳۸۲ ٬ ساعت ۵:۲۶ د ر شهر تاریخی بم زمینلرزه ای بزرگ رخ داد. این زلزله در ساعات آغازین بامداد که اکثر ساکنان بم خواب بودند اتفاق افتاد، که این مساله را می توان به عنوان یکی از عوامل تشدید تلفات جانی در نظر گرفت. آمار تلفات رسمی بیش از 25000 نفر و مجروحان حدود 50000 نفر اعلام گردید. بیش از 100000 نفر نیز بی خانمان شدند.

زلزله به حدی شدید بود که علاوه بر شهر بم ٬ دل همه مردم دنیا را لرزاند. از سراسر ایران و حتی دنیا مردم برای کمک عازم بم شدند. شهر خوانسار هم از این قاعده مستثنی نبود. و بنده هم به عنوان یک خبرنگار خوانساری سفری به این شهر داشتم . در آستانه چهارمین سالگرد وقوع این زمینلرزه ٬ بر آن شدم تا قسمتهایی از خاطراتم را که مربوط به قبل از سفر به بم و مشاهداتم از فعالیت مردم خوانسار ٬ و همچنین چگونگی سفر به این شهر می باشد ٬ منتشر کنم.
... این زلزله با زلزله های دیگر خیلی فرق داشت. گزارشگران و گویندگان خبر مرتباْ درخواست کمک به مردم بم را اعلام می کردند. مردم بم بیش از هر چیز از سرما می نالیدند.... همه از زمینلرزه حرف می زدند. فکر می کردم فقط خودم تحت تاثیر قرار گرفته ام. ولی نمی دانم چرا این زلزله اینبار همه را تکان داده بود!... دلشوره عجیبی داشتم. با خودم درگیر بودم. احساس پوچی می کردم. یک لحظه آرامش نداشتم. آرزو می کردم ای کاش الان در بم بودم و کمک می کردم....

سر شب بود که یکی از دوستان خبر داد ایرج بسطامی ( خواننده معروف کشور ) هم با خانواده اش در این حادثه جان باخته است. بعد هم با سوز و گدازی خاص شروع کرد به خواندن آواز گلپونه ها.خیلی دلم گرفته بود. تصمیم خودم را گرفتم....
آن شب با هیجان به رختخواب رفتم. وقتی سقف بالای سرم را سالم دیدم و پتوی گرم و تشک نرم را لمس کردم ٬ شرمم آمد که بخوابم.آرزو کردم که ای کاش هر چه زودتر صبح شود و من راهی برای رفتن به بم پیدا کنم.صبح که بیدار شدم برف همه جا را سفید پوش کرده بود.رفتم دفتر و دوستانم را از تصمیم خودم مطلع کردم. بچه ها تشویقم کردند. همه می گفتند: اگر ما هم کار نداشتیم! حتماْ می رفتیم. این حرف را کسانی می زدند که من قبلاْ فکر می کردم آدمهای بی احساسی هستند!... بچه های مجتمع خاتم الانبیاء به حالت خود جوش مشغول جمع آوری کمکهای مردمی بودند.(این کمکها جدای از ادارات و نهادهای دولتی بود.) گوشه مجتمع کم کم تبدیل شد به انباری از چراغ نفتی و لباس و....چندتا از بچه ها هم با یک وانت مشغول جمع آوری نانهایی بودند که قبلاْ سفارش پخت آنها را به نانواییها داده بودند.
خلاصه شور و هیجان خاصی همه را فرا گرفته بود.این حالات من را بیشتر تحریک به رفتن می کرد.... فوراْ رفتم هلال احمر. آنجا هم جنب و جوش خاصی حاکم بود. امدادگران در حال بار زدن اجناس بودند. قرار بود یک کامیون تا ساعاتی دیگر به بم برود. دیروز هم یک کامیون رفته بود و هنوز اجناس زیادی برای ارسال مانده بود که باید با سرویسهای بعدی فرستاده می شد. مردم را می دیدم که در حال آوردن کمکهای غیر نقدی بودند. چند چادر در معابر شلوغ شهر برپا شده بود و کمکها را جمع آوری می کردند. برایم باور نکردنی بود. همین چادرها را در ایام جشن عاطفه ها و جشن نیکوکاری دیده بودم که خالی بودند....

رفتم پیش رئیس جمعیت هلال احمر. او از تصمیم من تشکر کرد و گفت : فعلاْ امکان اعزام نیرو نداریم. شما ثبت نام کنید تا در نوبت قرار بگیرید. چون قبل از شما هم کسانی اسم نوشته اند. گفتم:با کامیونهای اعزامی بروم؟ گفت: امکانش نیست٬ چون نیروهای اعزامی باید با درخواست استان بروند و ...صد جور دلیل دیگر. با نا امیدی رفتم قسمت ثبت نام و در نوبت اعزام قرار گرفتم....
رفتم بانک خون برای اهداء خون. آنجا هم صحنه جالبی دیدم.غیر از من چند زن و مرد آمده بودند خون هدیه کنند ولی متاسفانه گفتند که از پذیرش شما معذوریم ٬ چون ظرفیت بانک خون تکمیل شده بود.... نا امید از همه جا رفتم دفتر. بچه های مجتمع گفتند ما اجناس جمع آوری شده را تا چند ساعت دیگر با یک کامیون می فرستیم به بم. اگر مایلی با آن کامیون برو. خیلی خوشحال شدم و فوراْ آماده سفر شدم....
ادامه دارد....
عکس از : سید شهرام دادگستر
+
نوشته شده در یکشنبه دوم دی ۱۳۸۶ساعت 17:34 توسط سید شهرام دادگستر
|