به وبلاگ "خطم خالی" ، عضو ثابت گروه وبلاگ نویسان خوانساری خوش آمدید

خطم خالی | دی ۱۳۸۶

در گویش خوانساری یعنی رنگارنگ
بوی محرم و سرما و قطع گاز و کمبود پودر رختشویی و ممنوع الخروج شدن علمها و شایعه اینکه از سال آینده دیگه آوردن اسب و شتر هم ممنوع میشه و اومدن حاج صادق آهنگران به خونسار و نیومدن خیلی از خونساریهای بیرون از خونسار برای محرم(به خاطر سرمای شدید) و خلاصه دهها مطلب دیگه ٬ در این روزهای سرد موجب گرمای محفلهای پای کرسی شده!

بنده هم تا اطلاع ثانوی ٬ یعنی بعد از دهه محرم نمی تونم خدمتتون برسم. چون باید برم خونسار و دوربینمو آتیش کنم و از همه این وقایع تصویر بگیرم. قطع گاز و کمبود پودر رختشویی و جاده های لغزنده هم نمیتونه مانع از رفتنم بشه. چون اگه قرار باشه که از سال دیگه اسب و شتر برای محرم نیارند ٬ پس باید امسال رو غنیمت بشمارم و حسابی از این سمبلهای محرم خونسار تصویر بگیرم. شاید دو سال دیگه آبگوشت نذری هم ممنوع بشه و هیآت مجبور بشند پیتزا نذری بدند!

                                 محرم در خوانسار

به هر حال محرم امسال هم حال و هوای خاص خودشو داره. امیدوارم خونساریهای دور از وطن بتونند مثل هر سال در این گردهمایی بزرگ حضور داشته باشند.البته یه مثل معروف هست که می گنه:تا بچه هامون بی تربیت نشدند زودتر از خونسار بریم!

این جمله رو خونساریهای غربزده وقتی می گند که یک هفته تموم خوردند و خوابیدند و ... صاحبخانه را ورشکسته کردند . حالا دم رفتن که ماشینشون رو پر کردند از انواع آبگوشت و گوشت پخته و نپخته و خشکبار و کشک و عدس و نون و آب و ...یادشون افتاده که وای بچشون بی تربیت شد!!!

یادمه اون قدیما که محرم توی فصل گرما بود ٬ بازار مد هم رایجتر بود. اصلاْ انگار این محرم شده بود عید. هر چی لباس و کفش نو بود توی این دهه رو می شد.بی خیال اگه ادامه بدم کار به جاهای باریک می کشه.خوشبختانه این چند ساله که هوا سرد شده ٬ بازار مدها هم کساد شده. خدا رو شکر . ملت برای فرار از سرمای خیابون هم که شده به تکایا و حسینیه ها می رند و توفیقی دست میده که ذکر مصیبتی هم بشنوند. بگذریم .

امیدوارم توفیقی دست بده تا همه دوستان رو در این ایام زیارت کنیم. ما رو از دعای خیر فراموش نکنید.

عکس از :امیر صادقی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۶ساعت 8:49  توسط سید شهرام دادگستر  | 

 دوربین تصویربرداری و تجهیزات لازم را برداشتم و ساعت ۶ عصر عازم بم شدیم. ( خاطرات مسیر طی شده از خوانسار تا بم بسیار است. آهسته حرکت کردن راننده ٬ مسیر مه گرفته ٬ تصادفات ماشینهای حامل کمکها ٬ گم شدن در مسیر کرمان-بم ٬ مواجه شدن با راهزنها و ....) حدود ۲۴ ساعت بود که در راه بودیم. انگار کسی دو سر جاده را کشیده بود و تا بی نهایت ادامه داده بود. انگار ماشین در جا حرکت می کرد. اعصاب هر دویمان خرد شده بود. ماشینهایی که از ما سبقت می گرفتند ٬ ما را بیشتر عصبی می کردند. راننده مرتباْ فحشهای رکیکی به آنها می داد و با همه سر جنگ داشت. او که در اول سفر مرد آرامی بود حالا یک فرد عصبی و خشن شده بود. شنیده بود که در بم بیماریهای واگیردار شایع شده و از این موضوع خیلی می ترسید....

برایم جالب بود که شبهای یک شهر زلزله زده را ببینم. آیا آنجا تاریکی مطلق است یا نه؟ آیا آدمها خوابند یا بیدار؟ آیا جنازه ها هنوز در شهر پراکنده اند یا نه ؟و.... در کنار جاده گاهی لوازم و اسباب منزل به چشم می خورد. ماشینهایی که از بم می آمدند اکثراْ بارشان لوازم منزل بود. و چه عجولانه از آنجا می گریختند! یا از ترس جانشان ٬ اموالشان را برداشته و فرار می کردند ٬ و یا دزدانی بودند که اموال مردم را به یغما می بردند. در مورد دزدی ٬ زیاد شنیده بودیم و در این هرج و مرج ٬ پلیس هم کاری از دستش برنمی آمد.... و سرانجام به بم رسیدیم.

 آنچه در نظر اول دیدم ، شهر تاریکی بود که از وسط آن جاده ای می گذشت. در دو طرف جاده خانه های خرابی به چشم می خورد ٬ که بعضاً در کنار خرابه ها چادری بر پا شده بود. آدمها خواب نبودند و در حال رفت و آمد بودند. شهر در تاریکی مطلق فرو  نرفته بود ٬ چراغهای خیابان روشن بود.جنازه ها دفن شده بودند و در شهر پراکنده نبودند.... راننده می گفت من شب اینجا نمی مانم. ما دیگر مریض شده ایم و صد جور حرف دیگر. طوری حرف می زد که انگار طاعون گرفته ایم و هر آن امکان مرگمان وجود دارد....

خیلی زود با وضع آنجا خو گرفتم و به خودم قبولاندم که: تو الآن در بم هستی. این مناظری را که میبینی نه فیلم است و نه از صفحه تلویزیون می بینی. تو در مرکز زلزله هستی . راه برگشت هم نداری. آمده ای که بمانی و کاری کنی. پس منطقی باش و با آنچه در پیش رو داری کنار بیا....برایم جالب بود که پایم را روی خاکی می گذارم که تا حالا فقط اسم آنرا شنیده بودم. با احتیاط پایم را روی زمین گذاشتم. نه ، مثل زمینهای خودمان محکم بود. انگار نه انگار که چند شب پیش از جا حرکت کرده بود و این مصیبت را به بار آورده بود.... راننده مرتب غرغر می کرد. بیچاره از بیماری نگرفته می نالید....

 ماجرا و خاطره های بسیاری از بم به یاد دارم که در این بحث نمی گنجد. امیدوارم که پر حرفیهای من را به بزرگی خودتان بخشیده باشید.    ..

 خاطرات بم به روایت تصویر:

          چشمانی در قاب سیاه              آینده از آن توست...

           چشمانی در قاب سیاه                                  آینده از آن توست...

         بی قراری              ضجه و ناله

          بی قراری ...                                                 ضجه و ناله...

        گلایه           نا امید از یافتن فرزندان

          گلایه...                                                       نا امید از یافتن فرزندان

 عکس از : سید شهرام دادگستر

              

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی ۱۳۸۶ساعت 12:42  توسط سید شهرام دادگستر  | 

 

 ۵ دیماه ۱۳۸۲ ٬ ساعت ۵:۲۶ د ر شهر تاریخی بم زمینلرزه ای بزرگ رخ داد. این زلزله در ساعات آغازین بامداد که اکثر ساکنان بم خواب بودند اتفاق افتاد، که این مساله را می توان به عنوان یکی از عوامل تشدید تلفات جانی در نظر گرفت.  آمار تلفات رسمی بیش از 25000 نفر و مجروحان حدود 50000 نفر اعلام گردید. بیش از 100000 نفر نیز بی خانمان شدند.

                                            بم پس از زلزله

زلزله به حدی شدید بود که علاوه بر شهر بم ٬ دل همه مردم دنیا را لرزاند. از سراسر ایران و حتی دنیا مردم برای کمک عازم بم شدند. شهر خوانسار هم از این قاعده مستثنی نبود. و بنده هم به عنوان یک خبرنگار خوانساری سفری به این شهر داشتم . در آستانه چهارمین سالگرد وقوع این زمینلرزه ٬ بر آن شدم تا قسمتهایی از خاطراتم را که مربوط به قبل از سفر به بم و مشاهداتم از فعالیت مردم خوانسار ٬ و همچنین چگونگی سفر به این شهر می باشد ٬  منتشر کنم.

... این زلزله با زلزله های دیگر خیلی فرق داشت. گزارشگران و گویندگان خبر مرتباْ درخواست کمک به مردم بم را اعلام می کردند. مردم بم بیش از هر چیز از سرما می نالیدند.... همه از زمینلرزه حرف می زدند. فکر می کردم فقط خودم تحت تاثیر قرار گرفته ام. ولی نمی دانم چرا این زلزله اینبار همه را تکان داده بود!... دلشوره عجیبی داشتم. با خودم درگیر بودم. احساس پوچی می کردم. یک لحظه آرامش نداشتم. آرزو می کردم ای کاش الان در بم بودم و کمک می کردم....

                                      پرواز تا ابد...

سر شب بود که یکی از دوستان خبر داد ایرج بسطامی ( خواننده معروف کشور ) هم با خانواده اش در این حادثه جان باخته است. بعد هم با سوز و گدازی خاص شروع کرد به خواندن آواز گلپونه ها.خیلی دلم گرفته بود. تصمیم خودم را گرفتم....

 آن شب با هیجان به رختخواب رفتم. وقتی سقف بالای سرم را سالم دیدم و پتوی گرم و تشک نرم را لمس کردم ٬ شرمم آمد که بخوابم.آرزو کردم که ای کاش هر چه زودتر صبح شود و من راهی برای رفتن به بم پیدا کنم.صبح که بیدار شدم برف همه جا را سفید پوش کرده بود.رفتم دفتر و دوستانم را از تصمیم خودم مطلع کردم. بچه ها تشویقم کردند. همه می گفتند: اگر ما هم کار نداشتیم! حتماْ می رفتیم. این حرف را کسانی می زدند که من قبلاْ فکر می کردم آدمهای بی احساسی هستند!... بچه های مجتمع خاتم الانبیاء به حالت خود جوش مشغول جمع آوری کمکهای مردمی بودند.(این کمکها جدای از ادارات و نهادهای دولتی بود.) گوشه مجتمع کم کم تبدیل شد به انباری از چراغ نفتی و لباس و....چندتا از بچه ها هم با یک وانت مشغول جمع آوری نانهایی بودند که قبلاْ سفارش پخت آنها را به نانواییها داده بودند.

خلاصه شور و هیجان خاصی همه را فرا گرفته بود.این حالات من را بیشتر تحریک به رفتن می کرد.... فوراْ رفتم هلال احمر. آنجا هم جنب و جوش خاصی حاکم بود. امدادگران در حال بار زدن اجناس بودند. قرار بود یک کامیون تا ساعاتی دیگر به بم برود. دیروز هم یک کامیون رفته بود و هنوز اجناس زیادی برای ارسال مانده بود که باید با سرویسهای بعدی فرستاده می شد. مردم را می دیدم که در حال آوردن کمکهای غیر نقدی بودند. چند چادر در معابر شلوغ شهر برپا شده بود و کمکها را جمع آوری می کردند. برایم باور نکردنی بود. همین چادرها را در ایام جشن عاطفه ها و جشن نیکوکاری دیده بودم که خالی بودند....

                                     بم پس از زلزله

رفتم پیش رئیس جمعیت هلال احمر. او از تصمیم من تشکر کرد و گفت : فعلاْ امکان اعزام نیرو نداریم. شما ثبت نام کنید تا در نوبت قرار بگیرید. چون قبل از شما هم کسانی اسم نوشته اند. گفتم:با کامیونهای اعزامی بروم؟ گفت: امکانش نیست٬ چون نیروهای اعزامی باید با درخواست استان بروند و ...صد جور دلیل دیگر. با نا امیدی رفتم قسمت ثبت نام و در نوبت اعزام قرار گرفتم....

رفتم بانک خون برای اهداء خون. آنجا هم صحنه جالبی دیدم.غیر از من چند زن و مرد آمده بودند خون هدیه کنند ولی متاسفانه گفتند که از پذیرش شما معذوریم ٬ چون ظرفیت بانک خون تکمیل شده بود.... نا امید از همه جا رفتم دفتر. بچه های مجتمع گفتند ما اجناس جمع آوری شده را تا چند ساعت دیگر با یک کامیون می فرستیم به بم. اگر مایلی با آن کامیون برو. خیلی خوشحال شدم و فوراْ آماده سفر شدم....

ادامه دارد....

عکس از : سید شهرام دادگستر      

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی ۱۳۸۶ساعت 17:34  توسط سید شهرام دادگستر  | 

دوست عزیز ٬ جناب آقای محمد علی محراب بیگی

(مدیر وبلاگ خوانسار) 

 درگذشت پدر گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده

و برای آن عزیز سفر کرده ٬ از خداوند رحیم طلب آمرزش داریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی ۱۳۸۶ساعت 8:21  توسط سید شهرام دادگستر  |