به وبلاگ "خطم خالی" ، عضو ثابت گروه وبلاگ نویسان خوانساری خوش آمدید

خطم خالی | خرداد ۱۳۹۰

در گویش خوانساری یعنی رنگارنگ

به مناسبت روز پدر، تقدیم به بابای عزیزم:

بابا جون روز میلاد جدت علی(ع) بر تو مبارک.

تویی که نمونه یک بابای واقعی برای من بودی و تا ابد هستی. تویی که با همه بدیهای من در حقت، بازم به من میگی: پسرم.

بابای خوبم، من چطور می تونم خوبیاتو جبران کنم؟ عمراْ، محاله که بتونم ذره ای جبران کنم. بابا ممنونم ازت به خاطر همه زحمتهایی که واسم کشیدی و منو به اینجا رسوندی. حالا هم که مثلاْ روی پای خودم ایستادم، بازم به سایه تو محتاجم. هنوزم داری غصه منو می خوری و خودتو به آب و آتیش می زنی تا منو در رفاه و آسایش ببینی.

راستی بابا جون می دونستی که برای من نمونه یه ابرمرد هستی. وقتی عکسهای آلبومتو می بینم که اسلحه به دست توی جبهه بودی و مردونه از خاکت دفاع می کردی به خودم می بالم که چنین پدری دارم. پدری که جای زخمهای دوران جنگ هنوز روی بدنش هست و آثار موج انفجار در اعصاب و روانش کاملاْ مشخصه و حالا، بعد از سالها به یه مرد عصبی و پرخاشگر و در یک کلام به یه دیکتاتور تبدیلش کرده. و مامان که چه صبورانه داره باهات راه میاد و ... . با اینحال تو هنوز همون بابای مهربون و فداکار منی. به قول معروف:"هر جا که ز من نام و نشانی طلبیدند - آوازه نامت سند معتبرم بود" 

بابا هنوز وقتی توی چشمای نافذت نگاه می کنم حسی آکنده از ترس و محبت بهم دست میده. با وجود اینکه هر لحظه ممکنه دچار شوک عصبی بشی و خونه رو پر کنی از داد و فریاد، ولی بازم با تمام وجود دوستت دارم.

بابا به خدا نوکرتم. نمی دونی وقتی لباس دامادی به تنم می کردی چه حس خوبی داشتم، با وجود اینکه چند لحظه قبلش سرم داد زده بودی و حالمو گرفته بودی. "شب زفاف کمتر از صبح پادشاهی نیست - به شرط آنکه پسر را پدر کند داماد". ممنونم ازت که در جشن ازدواجم خودتو کنترل کردی و زیاد عصبی نشدی.(البته بماند که همون یه ذره عصبی شدنت هم سر سفره عقد اشکمو درآورد و ... ) بگذریم.

بابا جون خیلی باهات حرف دارم ولی اینجا مجال گفتن نیست. اینارو گفتم که به همه بگم : من بابامو دوست دارم. دستای مهربونتو از همینجا می بوسم، دیکتاتور محبوب من.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: این متن همراه با بغضی سنگین در گلو و اشکی حلقه زده در چشم نگاشته شده است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ساعت 9:1  توسط سید شهرام دادگستر  |