به وبلاگ "خطم خالی" ، عضو ثابت گروه وبلاگ نویسان خوانساری خوش آمدید

خطم خالی | فروردین ۱۳۸۷

در گویش خوانساری یعنی رنگارنگ

چند روز پیش همشهری خوبمون ، جناب آقای سید علیرضا صاحبی (مدیر وبلاگ پرنده می داند) ، دوستان خونساری رو به نوشتن خاطره درمورد سیل سال 66 دعوت کردند. بنده هم به علت مشغله زیاد تا امروز

موفق نشده بودم به دعوت ایشون پاسخ بدم. به هر حال امروز فرصتی دست داد تا یادی کنم از تابستان 66 :

یادمه سال 66 بچه ای ده ساله بودم. چند روزی بود که هوا ابری و دلگیر بود. خدا بیامرز مادربزرگم

می گفت : این ابرهای سیاه یه ماجرایی پشت سر دارند. و من بچه بودم و این حرفا رو جدی نمی گرفتم.

بالاخره روز امتحان فرا رسید . بعد ازظهر بود که یواش یواش سر و کله ابرهای سیاه پیدا شد. سیاهتر

 و متراکم تر از هر روز.                     

                             

                                عکس تزئینی است                                         

بابام به داداشم گفت : برو بازار برای من سیگار بخر. داداشم هم با دوستش رفت بازار. کم کم بارون شروع

شد و آسمون هر چی عقده داشت سر مردم خالی کرد.

رعد و برق از رعد و برق نمی برید.قطرات بارون با شدت هرچه تمومتر خودشونو به زمین می کوبیدند.

 در عرض چند ثانیه آب همه جا رو گرفت. خونه ما روی بلندی قرار داشت  و چون نوساز بود دغدغه ای نداشتیم. مامانم دلشوره داداشمو داشت که زیر این بارون شدید کجا رفته. من بدون توجه به اینکه چه حادثه ای در حال رخ دادنه دفتر نقاشیمو برداشتم و رفتم توی بالکن. اون لحظه نمیدونستم که به این بارون شدید

می گند سیل. فقط دوست داشتم اون اتفاق غیر منتظره رو یه جوری ثبت کنم. دوربین عکاسی و فیلمبرداری

که مثل الان در دسترس عموم نبود. به همین دلیل مشغول نقاشی کشیدن شدم.( روحیه خبرنگاری و فیلمسازی

 و کلاً ثبت و ضبط از همون دوران در وجود من بود.) می خواستم صحنه شکسته شدن نهالهای داخل باغچه

 و آبگرفتگی مرغدونی رو نقاشی کنم. دلم می خواست تک تک قطرات بارون رو ثبت کنم . ولی از اونا عقب میفتادم ! نقاشیم داشت کامل می شد که بابام با عصبانیت اومد منو برد داخل اتاق و گفت : داداشت معلوم نیست توی این سیل کجاست اونوقت تو داری واسه من عکس بارون می کشی. رفتم پشت پنجره که بیرونو نگاه کنم . دیدم انگار قضیه جدیه. گرد و خاک  خونه هایی که در حال فرو ریختن بودند ، در اون بارون و گل و لای از

دور دستها پیدا بود....               

                                             

                                               عکس تزئینی است

وقتی بارون بند اومد و رفتم توی کوچه شنیدم که همه کلمه سیل رو به کار می برند. تازه اونجا بود که فهمیدم این چیزی که من دیدم سیل بوده!!! داداشم بعد از شروع بارون رفته بود خونه مادربزرگم. وقتی بابام پیداش کرد و مطمئن شد که سالمه ، اولین چیزی که پرسید این بود: سیگار واسه من خریدی یا نه؟!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۷ساعت 18:4  توسط سید شهرام دادگستر  |