تبليغاتX
خطم خالی
در گویش خوانساری یعنی رنگارنگ
این مطلب را از زبان یک کودک ۸ ساله بخوانید.البته از نوع کارمند! :

انشای خود را آغازمی کنم. البته بر همگان واضح و مبرهن است که عید چیز خوبیست.ما در عید خیلی خوشحالیم ، خیلیییییی....

از یک هفته قبل ازعید از اداره جیم زدیم و رفتیم شهرستان خونه بابامون.(البته از مرخصیهای استحقاقی خودمون سود استفاده کردیم!).آنجا در منزل بابامون تا ما را دیدند کلی تحویلمان گرفتند و ما قند توی دلمون آب شد. همان روز اول ،ناهار که دادند بعدش چرت بعد از ناهار می چسبید، ولی یک دست لباس کار به ما دادند و گفتند بپوش. ما هم صدامون در نیامد و پوشیدیم و مشغول کار شدیم.

از آنجا که بابامون تصمیم به تعمیر و نقاشی منزل گرفته بودند دو تا نقاش مشغول کار بودند و ما هم کار تعمیرات را انجام می دادیم. به عنوان مثال بابامون در عرض چند دقیقه قسمتی از دیوار خانه را خراب می کردند و بعد ما باید تا آخر شب آن را نوسازی می کردیم.یکی از خاطره های عید اینست که شبش (منظورم شب عید است)به ما کلی حقوق و عیدی و ... دادند. که جمعاً شد حدود 500 هزار تومان. و این یعنی خییییییییلی پول.اینقدر زیاد بود که دستگاه خود پرداز شوکه شده بودند و تا چند روز نمی تونستند پول نقد بدهند.سر انجام یکروز،آخر شب که حواسشون نبود و دستگاه موقتاً کار می کردند! تونستیم پول برداریم.فرداش با این پول کلی لباس و خوراکیهای خوشمزه نسیه کردیم و کلی هم ذوق کردیم . بعد کلی حساب و کتاب کردیم که چطور باید تا آخر سال هم بدهیهایمان را بدهیم و هم به زندگی ادامه بدهیم.

خلاصه تا نیم ساعت قبل از تحویل سال ما همچنان در لباس کار بودیم.بعد با عجله برای مقلب القلوب شدن رفتیم امامزاده احمد. آنجا خیلی مملو از شلوغ بود. مردم از زور شادی دم تحویل سال مرتب ترقه می ترکاندند روی سر و کله همدیگر. البته همه می ترسیدند ولی کسی به روی خودش نمی آورد.آخرش هم نفهمیدیم کی توپ تحویل سال در شد. از بس ترقه در کردند.معلوم نشد بالاخره مقلب القلوب شدیم یا نه.

و اینگونه بود که نوروز 88 آغاز شد و ما نفهمیدیم که فرقش با چند لحظه قبل چی بوده؟! البته می دیدیم که مردم با هم روبوسی می کردند ولی از عیدی خبری نبود.در روزهای عید به علت کیفیت بیش از حد برنامه های تلویزیون، از بس نشستیم پای ویدئو و آجیل خوردیم کلی کالری به وزنمون اضافه شد. مامانمون همش می گفت بچه ام شب عید زحمت کشیده و خسته شده، حالا باید استراحت کنه. و ما هم کلی جو گیر می شدیم و آجیل می شکاندیم!

البته عید معایبی هم دارد.در طول عید که بابامون و مامانمون می خواستند خانه را به ما بسپارند و بروند دید و بازدید عید، سفارش می کردند که از مهمانان خوب پذیرایی کنیم . ما هم اصلاْ در را روی کسی باز نمی کردیم. چون پذیرایی خیلی سخت است.و سخت تر از همه اینکه باید تا وقتی میهمانان پشت در بودند نفس نمی کشیدیم، تا فکر کنند ما نیستیم. و این از معایب عید است.

عید امسال به جای سیزده بدر، چهارده بدر داشتیم. از آنجا که سیزده بدر روز طبیعت نامگذاری شده ما سعی کردیم از خانه خارج نشویم تا طبیعت همچنان طبیعی باقی بماند. به جاش خواستیم چهارده بدر برویم در طبیعت که هوا خیلی سرد شد و نرفتیم . بالاخره با انبوهی از غم و غصه به خاطر پایان تعطیلات بار سفر را بستیم و  عازم تهران شدیم(۱)

نتیجه گیری :ما از این انشا نتیجه می گیریم که عید خوب است چون تعطیل است.تعطیلی خوب است در صورتیکه آدم پول در حسابش داشته باشد. پول خیلی خوب است در صورتیکه بشود از حساب برداشت کرد و هیچوقت هم تمام نشود. تعطیلات عید خوب است به شرط آنکه اصلاْ تلویزیون برنامه نداشته باشد تا ما دلمان یک دل شود.

نتیجه گیری کلی این است که عید خوب است به شرط اینکه ما دلمان یک دل باشد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(۱) :همیشه مهمانانی که به خوانسار میاند چندین روز می خورند و می خوابند و زندگی آدم رو زیر و رو می کنند و کلی هم سوغاتی اعم از ماست و گز و عسل و گردو و انواع خشکبار و ... تهیه می کنند. دم رفتن که میشه در جواب تعارفات میزبان با لحن بسیار لطیفی ابراز می کنند که:واااااای نه تو رو خدااااااا ، دیگه باید بریییییییم. این چند روز بچمون بی تربیت شدددددد!

پاسخ: واه واه واه .افاده ها طبق طبق ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 8:30  توسط سید شهرام دادگستر  | 

چند روز پیش همشهری خوبمون ، جناب آقای سید علیرضا صاحبی (مدیر وبلاگ پرنده می داند) ، دوستان خونساری رو به نوشتن خاطره درمورد سیل سال 66 دعوت کردند. بنده هم به علت مشغله زیاد تا امروز

موفق نشده بودم به دعوت ایشون پاسخ بدم. به هر حال امروز فرصتی دست داد تا یادی کنم از تابستان 66 :

یادمه سال 66 بچه ای ده ساله بودم. چند روزی بود که هوا ابری و دلگیر بود. خدا بیامرز مادربزرگم

می گفت : این ابرهای سیاه یه ماجرایی پشت سر دارند. و من بچه بودم و این حرفا رو جدی نمی گرفتم.

بالاخره روز امتحان فرا رسید . بعد ازظهر بود که یواش یواش سر و کله ابرهای سیاه پیدا شد. سیاهتر

 و متراکم تر از هر روز.                     

                             

                                عکس تزئینی است                                         

بابام به داداشم گفت : برو بازار برای من سیگار بخر. داداشم هم با دوستش رفت بازار. کم کم بارون شروع

شد و آسمون هر چی عقده داشت سر مردم خالی کرد.

رعد و برق از رعد و برق نمی برید.قطرات بارون با شدت هرچه تمومتر خودشونو به زمین می کوبیدند.

 در عرض چند ثانیه آب همه جا رو گرفت. خونه ما روی بلندی قرار داشت  و چون نوساز بود دغدغه ای نداشتیم. مامانم دلشوره داداشمو داشت که زیر این بارون شدید کجا رفته. من بدون توجه به اینکه چه حادثه ای در حال رخ دادنه دفتر نقاشیمو برداشتم و رفتم توی بالکن. اون لحظه نمیدونستم که به این بارون شدید

می گند سیل. فقط دوست داشتم اون اتفاق غیر منتظره رو یه جوری ثبت کنم. دوربین عکاسی و فیلمبرداری

که مثل الان در دسترس عموم نبود. به همین دلیل مشغول نقاشی کشیدن شدم.( روحیه خبرنگاری و فیلمسازی

 و کلاً ثبت و ضبط از همون دوران در وجود من بود.) می خواستم صحنه شکسته شدن نهالهای داخل باغچه

 و آبگرفتگی مرغدونی رو نقاشی کنم. دلم می خواست تک تک قطرات بارون رو ثبت کنم . ولی از اونا عقب میفتادم ! نقاشیم داشت کامل می شد که بابام با عصبانیت اومد منو برد داخل اتاق و گفت : داداشت معلوم نیست توی این سیل کجاست اونوقت تو داری واسه من عکس بارون می کشی. رفتم پشت پنجره که بیرونو نگاه کنم . دیدم انگار قضیه جدیه. گرد و خاک  خونه هایی که در حال فرو ریختن بودند ، در اون بارون و گل و لای از

دور دستها پیدا بود....               

                                             

                                               عکس تزئینی است

وقتی بارون بند اومد و رفتم توی کوچه شنیدم که همه کلمه سیل رو به کار می برند. تازه اونجا بود که فهمیدم این چیزی که من دیدم سیل بوده!!! داداشم بعد از شروع بارون رفته بود خونه مادربزرگم. وقتی بابام پیداش کرد و مطمئن شد که سالمه ، اولین چیزی که پرسید این بود: سیگار واسه من خریدی یا نه؟!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:4  توسط سید شهرام دادگستر  | 

به پاسگاه رسیدیم و وضعیتمان را توضیح دادیم ولی حرف پلیس یک کلام بود.گفتیم ما نمی خواهیم به سمت تهران برویم. شما لطف کنید این کامیونها را جابجا کنید تا اتوبوس ( که حامل تعدادی زن و بچه هم هست ) به میدان برسد و دور بزند. ولی انگار در آن سرمای طاقتفرسا صدای ما قبل از رسیدن به گوش انها یخ می زد.

بالاخره تماسهای مکرر یکی از همسفران به نتیجه رسید و ساعتی بعد یکی از مسئولین طراز اول دلیجان با الگانس  جناب سرهنگ از راه رسید. ( در ان سرما پرستیژ ایشان اجازه نداده بود که بالاپوش گرمی بپوشند و با همان کت و شلوار مدیریتی آمده بودند! البته شاید برای همدردی با مسافران سرمازده اینطوری راهی جاده شده بودند.)

 ایشان به محض پیاده شدن با استقبال مسافران عصبی روبرو شدند. پس از خوش و بشی کوتاه بلند اعلام کردند که: متاسفانه راه بسته و نمی تونید برید تهران! ( از کرامات شیخ ما چه عجب ، پنجه  باز کرد و گفت یه وجب!) ما که در آن سرما حسابی از کوره در رفته بودیم با این راه حل جناب مدیرحسابی جوش آوردیم.ایشان تصمیم گرفتند با جناب سرهنگ جلسه ای کوتاه در پاسگاه داشته باشند.

 

                                     -

                                      عکس تزئینی است

بگذریم. بعد از مدتی خبر دادند که در شهر دلیجان مکانی ( مسجد یا حسینیه ) جهت اسکان ما فراهم می کنند تا شب را آنجا سپری کنیم. بعد چون متوجه شدند زن و بچه همراه ما هستند لطف کردند و گفتند خوابگاه دانشجویی در اختیارمان می گذارند تا خواهران و برادران راحت باشند. خودمان را به اتوبوس رساندیم و این خبر مسرت بخش را به جماعت نسوان چشم انتظار رساندیم. اختلاف نظرها از همینجا شروع شد. راننده می گفت : اگه ماشین اینجا بمونه تا صبح یخ می زنه و .... خانمی می گفت: من نمیام دلیجان . باید منو برگردونید خونسار. یکی دیگه می گفت : من باید برم تهران . اینجا نمی مونم. خلاصه درگیر این بحثها بودیم که پلیس زحمتکش ، کامیونها را جابجا کرد و راه را برای دور زدن اتوبوس باز کرد. وقتی وارد لاین باز جاده شدیم چند نفر پیاده شدند که در اولین فرصت خود را به تهران برسانند. تصمیم گرفتیم حالا که وارد جاده باز شده ایم به طرف خوانسار حرکت کنیم. بین راه فقط برای خواندن نماز توقف کردیم و باز به حرکت ادامه دادیم. دیگر چنان صمیمیتی بین مسافران بوجود آمده بود که کم کم خوراکیها رو شد و بطور عادلانه بین مسافران تقسیم شد... و سرانجام نیمه شب به خوانسار برگشتیم. نفس راحتی کشیدیم و به خانه های گرممان پناه بردیم.

نتیجه 1- اگر مسئول تعاونی به اخبار اهمیت میداد ما را روانه این سفر نیمه کاره نمی کرد.

نتیجه 2- اگر آن همشهری با نفوذ همراه ما نبود ، مجبور بودیم تا 24 ساعت بعد که جاده باز شد همانجا با سرما دست و پنجه نرم می کردیم.

نتیجه 3- اگر پلیس همان دقایق اولیه ، مسیر را طوری می بست که میدان برای دور زدن باز باشد این وضع پیش نمی امد.

نتیجه 4- اگر این اتفاق تمیفتاد مسافران هرگز با هم صمیمی نمی شدند!

نتیجه 5- اگر راننده ،مسافران را همان شب توجیه می کرد ، فردای آنروز در ترمینال برای مسافران برگشتی مشکل رزرو جا پیش نمی آمد.( چنان قشقرقی در ترمینال خوانسار بوجود امده بود که بنده فکر می کنم به خاطر عدم هماهنگی بین راننده و مسئولین تعاونی است.)

نتیج 6- اگر کلاً این ماجرا پیش نمی آمد ، بنده مطلبی برای این دو پست نداشتم که بنویسم و شما هم سر درد نمی گرفتید.ببخشید.                                     

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:20  توسط سید شهرام دادگستر  | 

 پنجشنبه شب گذشته (11/11/86) در اکثر نقاط کشور برف بارید.فردای آنروز در خوانسار آسمان صاف و آفتابی بود. ساعت 3 بعد از ظهر رفتم ترمینال تا عازم تهران شوم. عده ای از مسافران می گفتند که در اخبار نیمروزی اعلام شده برخی از جاده ها بسته است. ولی مسئول تعاونی اعلام کرد که مسیر خوانسار –  تهران باز است. ایشان طی تماس با راننده ای که از تهران عازم خوانسار بود به این اطلاعات رسیدند! به هر حال بعد از حدود نیم ساعت تاخیر ، به طرف تهران راه افتادیم. نور خورشید از پنجره اتوبوس  به داخل می تابید و گرمای لذتبخشی داشت.

حدود  ساعت 30/5  به دلیجان رسیدیم. تقریباً 200 متر مانده به پاسگاه پلیس راه متوجه شدیم که راه بسته. تا چشم کار میکرد جلوی ما کامیون ایستاده بود. ماشینهای بعدی هم پشت سر اتوبوس ایستادند و صفی چند کیلومتری تشکیل شد. به خیال اینکه توقفی موقتی در پیش رو داریم بی خیال از همه جا با دوستان سرگرم تعریف شدیم. کم کم حوصله ها سر رفت. راننده پیاده شد و علت را از دیگر رانندگان جویا شد. گفتند که از دلیجان تا سلفچگان راه را بسته اند . آسمان صاف و آفتابی بود و از برف و بارندگی خبری نبود. ولی گویا در قسمتی از جاده باد شدیدی می وزید که باعث بادروبه شدن برفها و بسته شدن جاده شده بود. اینطور که می گفتند چندین تصادف هم رخ داده بود.پلیس تصمیم گرفته بود جاده را ببندد تا مشکلی برای مسافران پیش نیاید.

 

                       -  

                       عکس تزئینی است

  

کم کم خورشید غروب کرد و هوا سرد شد . بچه ها خسته شده بودند و بهانه می گرفتند. زنها از وضعیت پیش آمده شاکی بودند و مردها برای بررسی اوضاع از ماشین پیاده می شدند و هر کس نظری می داد. خلاصه اینکه با گذشت زمان فشار عصبی زیادی به همه وارد شده بود. پیر زنی به شوهرش غر می زد که : نموات نشمین ( نگفتم نریم ).... بچه ای بهانه می گرفت و نق می زد. خانمی مرتباً با موبایل به خانواده اش گزارش می داد و ...خلاصه همه می خواستند هر چه زودتر راه باز شود و به تهران برسند. ولی پلیس سرسختانه راه را بسته بود و اجازه عبور نمی داد.

رانندگان کامیونها که به این اوضاع عادت داشتند ، ماشینهایشان را در جاده رها کرده و رفته بودند توی قهوه خانه ها و مشغول قلیان کشیدن بودند. وقتی برای رفع خستگی از ماشین پیاده شدم ، متوجه شدم بد جوری گیر کرده ایم. دهها کامیون جلو وپشت اتوبوس بود. طوریکه هیچ راهی برای دور زدن نداشتیم. مسافران قانع شده بودند که برگردیم خوانسار ولی هیچ راه فراری نبود. اتوبوس بین کامیونها و گاردریل اتوبان محاصره شده بود.

داخل اتوبوس چند نفر از مسافران که گویا نفوذی در دستگاههای دولتی منطقه داشتند مرتباً با موبایلهایشان تلاش می کردند راهی پیدا کنند. تماس با استانداری و فرمانداری و راه و ترابری و پلیس و ....

چند نفر هم سعی داشتند با شوخی و خنده جو را آرام کنند. طوریکه کم کم بین مسافران صمیمیتی بوجود آمد. بعد از حدود 3 ساعت ، تصمیم گرفتیم گروهی به طرف پاسگاه پلیس برویم و تقاضای کمک کنیم. در آن سرمای خشک و سوزنده پیاده در جاده حرکت کردیم  تا به میدان ورودی دلیجان رسیدیم. روی تابلوی چرخان بزرگی هم نوشته بود : به دلیگون خوش امی یون. اونجا بود که یادم افتاد در این چند ساعت هیچکس از ما سراغی نگرفته! مانده بودم که نیروهای امدادی هلال احمر و بسیج و حوادث غیر مترقبه و... الان کجا هستند. زهی خیال باطل.

ادامه دارد...          

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:30  توسط سید شهرام دادگستر  | 

 دوربین تصویربرداری و تجهیزات لازم را برداشتم و ساعت ۶ عصر عازم بم شدیم. ( خاطرات مسیر طی شده از خوانسار تا بم بسیار است. آهسته حرکت کردن راننده ٬ مسیر مه گرفته ٬ تصادفات ماشینهای حامل کمکها ٬ گم شدن در مسیر کرمان-بم ٬ مواجه شدن با راهزنها و ....) حدود ۲۴ ساعت بود که در راه بودیم. انگار کسی دو سر جاده را کشیده بود و تا بی نهایت ادامه داده بود. انگار ماشین در جا حرکت می کرد. اعصاب هر دویمان خرد شده بود. ماشینهایی که از ما سبقت می گرفتند ٬ ما را بیشتر عصبی می کردند. راننده مرتباْ فحشهای رکیکی به آنها می داد و با همه سر جنگ داشت. او که در اول سفر مرد آرامی بود حالا یک فرد عصبی و خشن شده بود. شنیده بود که در بم بیماریهای واگیردار شایع شده و از این موضوع خیلی می ترسید....

برایم جالب بود که شبهای یک شهر زلزله زده را ببینم. آیا آنجا تاریکی مطلق است یا نه؟ آیا آدمها خوابند یا بیدار؟ آیا جنازه ها هنوز در شهر پراکنده اند یا نه ؟و.... در کنار جاده گاهی لوازم و اسباب منزل به چشم می خورد. ماشینهایی که از بم می آمدند اکثراْ بارشان لوازم منزل بود. و چه عجولانه از آنجا می گریختند! یا از ترس جانشان ٬ اموالشان را برداشته و فرار می کردند ٬ و یا دزدانی بودند که اموال مردم را به یغما می بردند. در مورد دزدی ٬ زیاد شنیده بودیم و در این هرج و مرج ٬ پلیس هم کاری از دستش برنمی آمد.... و سرانجام به بم رسیدیم.

 آنچه در نظر اول دیدم ، شهر تاریکی بود که از وسط آن جاده ای می گذشت. در دو طرف جاده خانه های خرابی به چشم می خورد ٬ که بعضاً در کنار خرابه ها چادری بر پا شده بود. آدمها خواب نبودند و در حال رفت و آمد بودند. شهر در تاریکی مطلق فرو  نرفته بود ٬ چراغهای خیابان روشن بود.جنازه ها دفن شده بودند و در شهر پراکنده نبودند.... راننده می گفت من شب اینجا نمی مانم. ما دیگر مریض شده ایم و صد جور حرف دیگر. طوری حرف می زد که انگار طاعون گرفته ایم و هر آن امکان مرگمان وجود دارد....

خیلی زود با وضع آنجا خو گرفتم و به خودم قبولاندم که: تو الآن در بم هستی. این مناظری را که میبینی نه فیلم است و نه از صفحه تلویزیون می بینی. تو در مرکز زلزله هستی . راه برگشت هم نداری. آمده ای که بمانی و کاری کنی. پس منطقی باش و با آنچه در پیش رو داری کنار بیا....برایم جالب بود که پایم را روی خاکی می گذارم که تا حالا فقط اسم آنرا شنیده بودم. با احتیاط پایم را روی زمین گذاشتم. نه ، مثل زمینهای خودمان محکم بود. انگار نه انگار که چند شب پیش از جا حرکت کرده بود و این مصیبت را به بار آورده بود.... راننده مرتب غرغر می کرد. بیچاره از بیماری نگرفته می نالید....

 ماجرا و خاطره های بسیاری از بم به یاد دارم که در این بحث نمی گنجد. امیدوارم که پر حرفیهای من را به بزرگی خودتان بخشیده باشید.    ..

 خاطرات بم به روایت تصویر:

          چشمانی در قاب سیاه              آینده از آن توست...

           چشمانی در قاب سیاه                                  آینده از آن توست...

         بی قراری              ضجه و ناله

          بی قراری ...                                                 ضجه و ناله...

        گلایه           نا امید از یافتن فرزندان

          گلایه...                                                       نا امید از یافتن فرزندان

 عکس از : سید شهرام دادگستر

              

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:42  توسط سید شهرام دادگستر  | 

 

 ۵ دیماه ۱۳۸۲ ٬ ساعت ۵:۲۶ د ر شهر تاریخی بم زمینلرزه ای بزرگ رخ داد. این زلزله در ساعات آغازین بامداد که اکثر ساکنان بم خواب بودند اتفاق افتاد، که این مساله را می توان به عنوان یکی از عوامل تشدید تلفات جانی در نظر گرفت.  آمار تلفات رسمی بیش از 25000 نفر و مجروحان حدود 50000 نفر اعلام گردید. بیش از 100000 نفر نیز بی خانمان شدند.

                                            بم پس از زلزله

زلزله به حدی شدید بود که علاوه بر شهر بم ٬ دل همه مردم دنیا را لرزاند. از سراسر ایران و حتی دنیا مردم برای کمک عازم بم شدند. شهر خوانسار هم از این قاعده مستثنی نبود. و بنده هم به عنوان یک خبرنگار خوانساری سفری به این شهر داشتم . در آستانه چهارمین سالگرد وقوع این زمینلرزه ٬ بر آن شدم تا قسمتهایی از خاطراتم را که مربوط به قبل از سفر به بم و مشاهداتم از فعالیت مردم خوانسار ٬ و همچنین چگونگی سفر به این شهر می باشد ٬  منتشر کنم.

... این زلزله با زلزله های دیگر خیلی فرق داشت. گزارشگران و گویندگان خبر مرتباْ درخواست کمک به مردم بم را اعلام می کردند. مردم بم بیش از هر چیز از سرما می نالیدند.... همه از زمینلرزه حرف می زدند. فکر می کردم فقط خودم تحت تاثیر قرار گرفته ام. ولی نمی دانم چرا این زلزله اینبار همه را تکان داده بود!... دلشوره عجیبی داشتم. با خودم درگیر بودم. احساس پوچی می کردم. یک لحظه آرامش نداشتم. آرزو می کردم ای کاش الان در بم بودم و کمک می کردم....

                                      پرواز تا ابد...

سر شب بود که یکی از دوستان خبر داد ایرج بسطامی ( خواننده معروف کشور ) هم با خانواده اش در این حادثه جان باخته است. بعد هم با سوز و گدازی خاص شروع کرد به خواندن آواز گلپونه ها.خیلی دلم گرفته بود. تصمیم خودم را گرفتم....

 آن شب با هیجان به رختخواب رفتم. وقتی سقف بالای سرم را سالم دیدم و پتوی گرم و تشک نرم را لمس کردم ٬ شرمم آمد که بخوابم.آرزو کردم که ای کاش هر چه زودتر صبح شود و من راهی برای رفتن به بم پیدا کنم.صبح که بیدار شدم برف همه جا را سفید پوش کرده بود.رفتم دفتر و دوستانم را از تصمیم خودم مطلع کردم. بچه ها تشویقم کردند. همه می گفتند: اگر ما هم کار نداشتیم! حتماْ می رفتیم. این حرف را کسانی می زدند که من قبلاْ فکر می کردم آدمهای بی احساسی هستند!... بچه های مجتمع خاتم الانبیاء به حالت خود جوش مشغول جمع آوری کمکهای مردمی بودند.(این کمکها جدای از ادارات و نهادهای دولتی بود.) گوشه مجتمع کم کم تبدیل شد به انباری از چراغ نفتی و لباس و....چندتا از بچه ها هم با یک وانت مشغول جمع آوری نانهایی بودند که قبلاْ سفارش پخت آنها را به نانواییها داده بودند.

خلاصه شور و هیجان خاصی همه را فرا گرفته بود.این حالات من را بیشتر تحریک به رفتن می کرد.... فوراْ رفتم هلال احمر. آنجا هم جنب و جوش خاصی حاکم بود. امدادگران در حال بار زدن اجناس بودند. قرار بود یک کامیون تا ساعاتی دیگر به بم برود. دیروز هم یک کامیون رفته بود و هنوز اجناس زیادی برای ارسال مانده بود که باید با سرویسهای بعدی فرستاده می شد. مردم را می دیدم که در حال آوردن کمکهای غیر نقدی بودند. چند چادر در معابر شلوغ شهر برپا شده بود و کمکها را جمع آوری می کردند. برایم باور نکردنی بود. همین چادرها را در ایام جشن عاطفه ها و جشن نیکوکاری دیده بودم که خالی بودند....

                                     بم پس از زلزله

رفتم پیش رئیس جمعیت هلال احمر. او از تصمیم من تشکر کرد و گفت : فعلاْ امکان اعزام نیرو نداریم. شما ثبت نام کنید تا در نوبت قرار بگیرید. چون قبل از شما هم کسانی اسم نوشته اند. گفتم:با کامیونهای اعزامی بروم؟ گفت: امکانش نیست٬ چون نیروهای اعزامی باید با درخواست استان بروند و ...صد جور دلیل دیگر. با نا امیدی رفتم قسمت ثبت نام و در نوبت اعزام قرار گرفتم....

رفتم بانک خون برای اهداء خون. آنجا هم صحنه جالبی دیدم.غیر از من چند زن و مرد آمده بودند خون هدیه کنند ولی متاسفانه گفتند که از پذیرش شما معذوریم ٬ چون ظرفیت بانک خون تکمیل شده بود.... نا امید از همه جا رفتم دفتر. بچه های مجتمع گفتند ما اجناس جمع آوری شده را تا چند ساعت دیگر با یک کامیون می فرستیم به بم. اگر مایلی با آن کامیون برو. خیلی خوشحال شدم و فوراْ آماده سفر شدم....

ادامه دارد....

عکس از : سید شهرام دادگستر      

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 17:34  توسط سید شهرام دادگستر  | 

 

۳-گردو فروشی: گردوهای چیده شده حالا دیگه آماده فروش بودند. در این ایام از سر تا ته خونسار همه مغازه ها گردو فروشی می شد. البته بورس اصلی گردو در بازارهای قدیمی خونساربود. یعنی بازار بالا و بازار دوراه. (در حال حاضر فقط بازار دوراه سرپاست و مغازه های خشکبار فروشی هنوز هم بصورت سنتی فعالند هستند.)

وقتی در این بازار قدم می زدیم تقریباً همه مشغول یک کار بودند. همه به سبک مخصوصی جلوی مغازه نشسته و در حال کوبیدن چکش بر سر گردو ها بودند. و همینطور که با گویش زیبای خونساری با هم صحبت می کردند ، تفتاله! هم می خوردند.( منظور همان برگه زردآلوست)

گردو ها معمولاً به دو دسته کاغذی و سوزنی تقسیم می شدند. گردوی کاغذی پوستی نازک داشت و مغز آن به راحتی جدا می شد. ولی امان از گردوی سوزنی که آدمو از خوردن پشیمون می کرد. باید تکه های مغز گردو رو به زور با سوزن از پوست جدا می کردیم.

                                    

به هر حال بعد از مغز کردن ، حالا نوبت مغزها بود که درجه بندی شوند. مغز سفید (درجه یک) و قهوه ای(درجه دو) و سیاه (درجه سه). قیمتها هم با توجه به درجه مشخص می شد. گردو فروشها از پوست خشک گردو هم نهایت استفاده رو می بردند. یعنی از اون به عنوان سوخت استفاده می کردند. چون معمولاً یه کرسی کوچیک هم در مغازه داشتند و زمستونا تا گردن زیر اون می خزیدند. طوریکه وقتی وارد مغازه می شدیم و سلام می کردیم ، متوجه جواب سلام می شدیم ولی باید در نور کم مغازه کلی جستجو میکردیم تا صاحب صدا رو ببینیم. ( سر آدمی رو می دیدیم که بدنش زیر کرسی بود!) بعد مقداری آجیل که شامل مغز گردو و کشمش و تفتاله و ... بود تعارف می کردند. و من که بعد از خوردن مغز گردوها زبانم زخم می شد ، تصمیم می گرفتم که دیگه گردوی خشک نخورم، و این تصمیم فقط تا وقتی بود که زبانم سوزش داشت.

مغازه دارها حالا دیگه باید زیر کرسی منتظر مشتری می نشستند و از گرمای پوست گردو لذت می بردند. این کار هر روز گردو فروشها بود تا سال آینده که دوباره فصل گردو از راه برسه. 

و این یعنی پایان ماجرای گردو.

البته حواشی فصل گردو بسیار طولانی تر از این حرفاست. و بنده سعی کردم اشاراتی کوتاه داشته باشم.

امیدوارم کم و کاستیها را ببخشید .  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 15:30  توسط سید شهرام دادگستر  | 

 

نکته مهم : در قسمت اول مطلب فصل گردو ، ماجرای گردو دزدی را از زبان خودم نوشته ام که این مسئله باعث شد عده ای از دوستان تصور کنند بنده واقعاً این کاره بوده ام! لازمه توضیح بدم مطالبی را که با عنوان فصل گردو تقدیم شما می کنم، اکثراً برگرفته از خاطرات دیگران است. فقط جهت حفظ آرایش کلام و نگارش ، این خاطرات را از زبان خودم نوشته ام . امیدوارم رفع سوء تفاهم شده باشد.

 

۲-گردو چینی : از اواخر شهریور چیدن رسمی گردوها شروع می شد. در این مرحله دیگه گردوها کاملاً رسیده اند. یعنی مغز گردو از اون حالت که شبیه...بود( به جای سه نقطه همون چیزی رو که فکر می کنید بذارید)، در اومده و کاملاً رسیده بود. پوست سبز گردو( همونی که دستامونو سیاه می کرد) هم به راحتی از پوسته اصلی جدا میشد. البته در مرحله گردو دزدی به رسیده یا نرسیده بودن گردو توجه نمیشد و هدف فقط دزدی بود و بس!

یادمه در هر محله گردو چینی فقط در انحصار چند نفر بود. از اونجائیکه درخت گردو خیلی بزرگ و تناوره بالا رفتن ازش کار هر کسی نبود. بنابراین برادران گردو چین حرفه ای هم در این ایام کارشون سکه بود. خلاصه محصول را می چیدند و گردو چینها هم اغلب بجای پول ، گردو می گرفتند. البته کار این بندگان خدا خالی از خطر هم نبود. بنده چند نفر را به یاد دارم که بر اثر سقوط از درخت گردو جان باختند. اما چندین ساله که گردو چینهای کرد در این فصل به خونسار هجوم میارند و دیگه جای کار برای بومیها نذاشته اند. این برادران با چوبهای بلند گردو تکانی و لباس محلی در شهر تردد می کنند و بخوبی میشه اونها رو تشخیص داد. ( بعد از این همه سال هنوز این سوال در ذهنمه که این چوبها رو از شهر خودشون میارند یا در خونسار تهیه می کنند؟!) خلاصه اینکه حضور این هموطنان هر ساله یه جورایی باعث آزرده شدن خاطر همشهریان هم میشه. ( خب حضور فصلی این همه غریبه در شهر مسلماً موجب مزاحمتهایی هم میشه دیگه.) بگذریم.

 

                                                                  

در زمان گردو چینی محله ها و باغها بوی خاصی بخود می گرفتند. بوی پوست گردوی تازه که زیر پا له می شد. این بوی خوش تا چندین روز در فضای محله به مشام می رسید. در محله سرچشمه که جوب زیاد بود ، معمولاً مانع تور مانندی در جوب قرار می داند که آب گردو ها رو نبره. یک نفر هم تند تند گردو ها رو از آب می گرفت. و اگه رهگذری هم از اونجا رد می شد٬ از گردوهای تعارفی بی نصیب نبود.

تا چند وقت بعد از چیدن گردوها هنوز هم شانس پیدا کردن گردو در زیر برگ خشک درختان بود. شاید اگه با دقت روی زمین نگاه می کردیم می تونستیم چند تا گردو پیدا کنیم. و چقدر ذوق می کردیم از این جستجو!

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:26  توسط سید شهرام دادگستر  | 

فصل تابستون هم تموم شد و پاییز از راه رسید.با اومدن پاییز هر کس به یاد چیزی میفته. مثلاْ: سرما ٬ باد و بارون ٬ ریزش برگ درختان ٬ بازگشایی مدارس٬ بوی مداد و تراش.... حتی عده ای عقیده دارند که پاییز فصل غم انگیزیه.از این حرفها که بگذریم ٬ پاییز خونسار شور و حال خاص خودشو داره. به عبارتی میشه گفت پاییز خونسار یه جورایی گردوییه! البته محصولات دیگه مثل آلو و ... هم هست ولی این بحث گردو یه چیز دیگه است.حالا خدمتتون عرض میکنم چرا .

۱-گردو دزدی:از وقتی خودمو شناختم ٬ دیدم خیلی قبلتر از اون گردو رو می شناختم. دوران کودکی رو در محله سرچشمه سپری کردم. یادمه تقریباْ کنار هر جوب( منظور همون جوی آبه) یه درخت گردو هم بود. روی هر درخت گردو هم چند تا بچه بود! این درختها در طول سال بی کس و کار بودند ولی در فصل گردو صد نفر مالک اون می شدند. حالا فکرشو بکنید اون بچه های بی نوا که بهر امیدی در طول سال به قد و بالای درخت نگاه کرده بودند٬ حالا مجبور بودند یواشکی گردو بچینند. با عجله و ترس گردو ها رو توی لباسها قایم می کردیم و تا سر و کله کسی از دور پیدا می شد همه شیرجه می رفتیم توی جوب. البته اغلب اوقات با سنگ به جون درختها می افتادیم و دیگه زحمت بالا رفتن به خودمون نمی دادیم. در همین مراسم سنگ پرانی بود که چندتا سر و دست هم می شکست. بگذریم . ما حصل دسترنج ( که حالا دیگه می شد به اون گفت گردوی دزدی!) را می بردیم یه جای دنج ( معمولاْ جایی غیر از محل دزدی) و مشغول تناول می شدیم. و چه قدر خوشمزه بود .

 کم کم آثار جرم پدیدار می شد. دستها سیاه می شد مثل ذغال و لبها قرمز و چرب می شد طوریکه انگار ... مالیده بودند.( نقطه چین را با سلیقه خود رنگ آمیزی کنید!)

                                img/daneshnameh_up/b/be/gerdoo.jpg

اون زمان بزرگترها برای جلوگیری از کار زشت و پست و کثیف و ... ! گردو دزدی به ما گفته بودند که از امسال آموزش و پرورش اعلام کرده هر کس دستش سیاه باشه به مدرسه راه نمی دند. اینجا بود که انواع راههای مبارزه با بد حجابی( نه ببخشید خط رو خط بود.منظور همون سیاهی دست بود )آزمایش می شد. یکی می گفت خاک آجر چاره درده . همه هجوم می بردیم به طرف آجرها. اونقدر آجر به دستمون میسابیدیم! که پوست دست از بیخ و بن کنده می شد ولی سفید نمی شد. بعضیا هنگام ارتکاب جرم کیسه نایلون دور دستشون می پیچیدند که سیاه نشه. راه خوبی بود ولی نایلون طاقت این کار رو نداشت و زود پاره می شد. راه بهتر این بود که پوست گردو رو زیر آب بکنیم. اینطوری جریان آب نمی گذاشت که رنگ گردو روی دست اثر کنه. بهرحال روز اول مهر با ترس و لرز می رفتیم مدرسه و تازه اونجا بود که می فهمیدیم آموزش و پرورش اونقدر خودش مشکل داره که گردو دزدی ما توش گمه. بعد هم با قدرت هرچه تمامتر به شغل شریفمان ادامه می دادیم!

ادامه دارد...                                           

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 16:10  توسط سید شهرام دادگستر  |