تبليغاتX
خطم خالی
در گویش خوانساری یعنی رنگارنگ
فراموش نکنیم که ما ایرانی هستیم. ما تمدنی داریم که ریشه در اعماق تاریخ داره.

فراموش نکنیم که ما مسلمان هستیم. ما دینی داریم که بهترین بندگان خدا اونو بنا کردند.

چند روز پیش مطلبی خوندم در مورد اینکه باستانشناسان یکی از کشورهای اروپایی(اگر اشتباه نکنم کشور بلژیک بود) مدعی شده اند ریشه ایرانی دارند! و دارند سعی می کنند این قضیه را اثبات کنند .

از این دست اخبار زیاد می شنویم. در یک نتیجه گیری کوتاه متوجه می شویم که باید به ایرانی بودن خودمون افتخار کنیم. چون اینقدر ریشه ایرانی اصیله که اروپاییها دارند خودشونو به آب و آتیش میزنند تا اصالت ما رو به دست بیارند. ولی نمیدونم چرا بعضی وقتا دلمون می خواد اصالت خودمونو فراموش کنیم!

چه دلیلی داره وقتیکه یک کشور اروپایی سعی داره اصالت خودشو به ایران بچسبونه ٬ جوونای ما جشن ولنتاین برگزار کنند. مگه ما ریشه نداریم؟ مگه ما خودمون جشن سپندار مذگان نداریم ؟

چرا باید فراموش کنیم که در ایران باستان ٬ وقتی که هنوز پدر ولنتاینی وجود نداشت روز عشق و بزرگداشت مقام زن را جشن می گرفتند؟

چرا باید فراموش کنیم که ما در دین خودمون هم روز بزرگداشت مقام زن را داریم . ما که افتخار می کنیم فاطمه زهرا(س) را داریم ٬ چرا باید ۲۶ بهمن رو جشن بگیریم؟

البته احترام به مقام زن و پاسداشت حرمت عشق ٬ مختص روز خاصی نیست. ولی چه بهتر که این جشن و سرور به مناسبتهای ملی یا مذهبی خودمون برگزار بشه.

                          سپندار مذگان

۲۹ بهمن(سه روز بعد از روز ولنتاین) روز زن ایرانی است. مسلماْ مطالب زیادی در مورد این روز خوندید. کافیه در یکی از موتورهای جستجو کلمه سپندار مذگان را جستجو کنید. اگه کمی حوصله کنید و یکی از مطالبو بخونید حتماْ به ایرانی بودن خودتون افتخار می کنید....

روز ۲۹ بهمن ٬ روز سپندار مذگان ٬ روز زن ایرانی و روز عشق ایرانی بر همه زنان ایرانی مبارکباد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:15  توسط سید شهرام دادگستر  | 

به پاسگاه رسیدیم و وضعیتمان را توضیح دادیم ولی حرف پلیس یک کلام بود.گفتیم ما نمی خواهیم به سمت تهران برویم. شما لطف کنید این کامیونها را جابجا کنید تا اتوبوس ( که حامل تعدادی زن و بچه هم هست ) به میدان برسد و دور بزند. ولی انگار در آن سرمای طاقتفرسا صدای ما قبل از رسیدن به گوش انها یخ می زد.

بالاخره تماسهای مکرر یکی از همسفران به نتیجه رسید و ساعتی بعد یکی از مسئولین طراز اول دلیجان با الگانس  جناب سرهنگ از راه رسید. ( در ان سرما پرستیژ ایشان اجازه نداده بود که بالاپوش گرمی بپوشند و با همان کت و شلوار مدیریتی آمده بودند! البته شاید برای همدردی با مسافران سرمازده اینطوری راهی جاده شده بودند.)

 ایشان به محض پیاده شدن با استقبال مسافران عصبی روبرو شدند. پس از خوش و بشی کوتاه بلند اعلام کردند که: متاسفانه راه بسته و نمی تونید برید تهران! ( از کرامات شیخ ما چه عجب ، پنجه  باز کرد و گفت یه وجب!) ما که در آن سرما حسابی از کوره در رفته بودیم با این راه حل جناب مدیرحسابی جوش آوردیم.ایشان تصمیم گرفتند با جناب سرهنگ جلسه ای کوتاه در پاسگاه داشته باشند.

 

                                     -

                                      عکس تزئینی است

بگذریم. بعد از مدتی خبر دادند که در شهر دلیجان مکانی ( مسجد یا حسینیه ) جهت اسکان ما فراهم می کنند تا شب را آنجا سپری کنیم. بعد چون متوجه شدند زن و بچه همراه ما هستند لطف کردند و گفتند خوابگاه دانشجویی در اختیارمان می گذارند تا خواهران و برادران راحت باشند. خودمان را به اتوبوس رساندیم و این خبر مسرت بخش را به جماعت نسوان چشم انتظار رساندیم. اختلاف نظرها از همینجا شروع شد. راننده می گفت : اگه ماشین اینجا بمونه تا صبح یخ می زنه و .... خانمی می گفت: من نمیام دلیجان . باید منو برگردونید خونسار. یکی دیگه می گفت : من باید برم تهران . اینجا نمی مونم. خلاصه درگیر این بحثها بودیم که پلیس زحمتکش ، کامیونها را جابجا کرد و راه را برای دور زدن اتوبوس باز کرد. وقتی وارد لاین باز جاده شدیم چند نفر پیاده شدند که در اولین فرصت خود را به تهران برسانند. تصمیم گرفتیم حالا که وارد جاده باز شده ایم به طرف خوانسار حرکت کنیم. بین راه فقط برای خواندن نماز توقف کردیم و باز به حرکت ادامه دادیم. دیگر چنان صمیمیتی بین مسافران بوجود آمده بود که کم کم خوراکیها رو شد و بطور عادلانه بین مسافران تقسیم شد... و سرانجام نیمه شب به خوانسار برگشتیم. نفس راحتی کشیدیم و به خانه های گرممان پناه بردیم.

نتیجه 1- اگر مسئول تعاونی به اخبار اهمیت میداد ما را روانه این سفر نیمه کاره نمی کرد.

نتیجه 2- اگر آن همشهری با نفوذ همراه ما نبود ، مجبور بودیم تا 24 ساعت بعد که جاده باز شد همانجا با سرما دست و پنجه نرم می کردیم.

نتیجه 3- اگر پلیس همان دقایق اولیه ، مسیر را طوری می بست که میدان برای دور زدن باز باشد این وضع پیش نمی امد.

نتیجه 4- اگر این اتفاق تمیفتاد مسافران هرگز با هم صمیمی نمی شدند!

نتیجه 5- اگر راننده ،مسافران را همان شب توجیه می کرد ، فردای آنروز در ترمینال برای مسافران برگشتی مشکل رزرو جا پیش نمی آمد.( چنان قشقرقی در ترمینال خوانسار بوجود امده بود که بنده فکر می کنم به خاطر عدم هماهنگی بین راننده و مسئولین تعاونی است.)

نتیج 6- اگر کلاً این ماجرا پیش نمی آمد ، بنده مطلبی برای این دو پست نداشتم که بنویسم و شما هم سر درد نمی گرفتید.ببخشید.                                     

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:20  توسط سید شهرام دادگستر  | 

 پنجشنبه شب گذشته (11/11/86) در اکثر نقاط کشور برف بارید.فردای آنروز در خوانسار آسمان صاف و آفتابی بود. ساعت 3 بعد از ظهر رفتم ترمینال تا عازم تهران شوم. عده ای از مسافران می گفتند که در اخبار نیمروزی اعلام شده برخی از جاده ها بسته است. ولی مسئول تعاونی اعلام کرد که مسیر خوانسار –  تهران باز است. ایشان طی تماس با راننده ای که از تهران عازم خوانسار بود به این اطلاعات رسیدند! به هر حال بعد از حدود نیم ساعت تاخیر ، به طرف تهران راه افتادیم. نور خورشید از پنجره اتوبوس  به داخل می تابید و گرمای لذتبخشی داشت.

حدود  ساعت 30/5  به دلیجان رسیدیم. تقریباً 200 متر مانده به پاسگاه پلیس راه متوجه شدیم که راه بسته. تا چشم کار میکرد جلوی ما کامیون ایستاده بود. ماشینهای بعدی هم پشت سر اتوبوس ایستادند و صفی چند کیلومتری تشکیل شد. به خیال اینکه توقفی موقتی در پیش رو داریم بی خیال از همه جا با دوستان سرگرم تعریف شدیم. کم کم حوصله ها سر رفت. راننده پیاده شد و علت را از دیگر رانندگان جویا شد. گفتند که از دلیجان تا سلفچگان راه را بسته اند . آسمان صاف و آفتابی بود و از برف و بارندگی خبری نبود. ولی گویا در قسمتی از جاده باد شدیدی می وزید که باعث بادروبه شدن برفها و بسته شدن جاده شده بود. اینطور که می گفتند چندین تصادف هم رخ داده بود.پلیس تصمیم گرفته بود جاده را ببندد تا مشکلی برای مسافران پیش نیاید.

 

                       -  

                       عکس تزئینی است

  

کم کم خورشید غروب کرد و هوا سرد شد . بچه ها خسته شده بودند و بهانه می گرفتند. زنها از وضعیت پیش آمده شاکی بودند و مردها برای بررسی اوضاع از ماشین پیاده می شدند و هر کس نظری می داد. خلاصه اینکه با گذشت زمان فشار عصبی زیادی به همه وارد شده بود. پیر زنی به شوهرش غر می زد که : نموات نشمین ( نگفتم نریم ).... بچه ای بهانه می گرفت و نق می زد. خانمی مرتباً با موبایل به خانواده اش گزارش می داد و ...خلاصه همه می خواستند هر چه زودتر راه باز شود و به تهران برسند. ولی پلیس سرسختانه راه را بسته بود و اجازه عبور نمی داد.

رانندگان کامیونها که به این اوضاع عادت داشتند ، ماشینهایشان را در جاده رها کرده و رفته بودند توی قهوه خانه ها و مشغول قلیان کشیدن بودند. وقتی برای رفع خستگی از ماشین پیاده شدم ، متوجه شدم بد جوری گیر کرده ایم. دهها کامیون جلو وپشت اتوبوس بود. طوریکه هیچ راهی برای دور زدن نداشتیم. مسافران قانع شده بودند که برگردیم خوانسار ولی هیچ راه فراری نبود. اتوبوس بین کامیونها و گاردریل اتوبان محاصره شده بود.

داخل اتوبوس چند نفر از مسافران که گویا نفوذی در دستگاههای دولتی منطقه داشتند مرتباً با موبایلهایشان تلاش می کردند راهی پیدا کنند. تماس با استانداری و فرمانداری و راه و ترابری و پلیس و ....

چند نفر هم سعی داشتند با شوخی و خنده جو را آرام کنند. طوریکه کم کم بین مسافران صمیمیتی بوجود آمد. بعد از حدود 3 ساعت ، تصمیم گرفتیم گروهی به طرف پاسگاه پلیس برویم و تقاضای کمک کنیم. در آن سرمای خشک و سوزنده پیاده در جاده حرکت کردیم  تا به میدان ورودی دلیجان رسیدیم. روی تابلوی چرخان بزرگی هم نوشته بود : به دلیگون خوش امی یون. اونجا بود که یادم افتاد در این چند ساعت هیچکس از ما سراغی نگرفته! مانده بودم که نیروهای امدادی هلال احمر و بسیج و حوادث غیر مترقبه و... الان کجا هستند. زهی خیال باطل.

ادامه دارد...          

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:30  توسط سید شهرام دادگستر  |